زندگی

آرزوی گمگشته ایست زندگی.

شعر داستان های خیالی ست. سنگیست گران بر دل هر کس که در سرنوشتش به سخره دیگران گرفته شده است. و شاید کسانی که در دل عشقی داشتند و حتی نمی دانستند که چیست. آرزوی غریبی است که در تنگنای روح آدمی به هیچ سویی نمی رود و فقط در اعماق قلبی سوخته از گذشته مانده است.

یادگار این زندگی کسانی هستند که دوستشان داریم و شاید دوستمان دارند و دیگر هیچ.

روح هر کس در تلاطمی عمیق است با پیوندی عمیق تر به زندگی تا شاید بتوان همسفر رهی یافت در این دنیا که آن هم به بازی مان گرفته است و فقط ما میمانیم دلی سوخته و چند خاطره مانده از دیاری دوردست در اعماق قلب و ذهنمان.

آدمی همیشه سرگشته است و به هر جا میرود به دنبال کسی است که شاید او را دوست بدارد ولی دریغ از یک لحظه دوستی که بی ریا باشد. هر کس برای هدف خود به دوستی با تو مینگرد و نه دوست در معنای واقعی آن. 

عرض پوزش

با سلام

سكوتم به دراز كشيده شد و سخنانم به آرام گاه افق خيره ماند منتظر ديدار معبود بودم كه خالق را به تفكر راه ندادم اميد است كه ببخشيد اين خسته و از دنيا بريده را كه در پستوي نهان هستي در تلاش است كه خود را به انسان بودن بيشتر نزديك نمايد.

به ياد غروب هر روز به سوي آسمان نگاه مي كنم تا شايد غم عشق ديروز من به فراموشي رود اما دريغ از يك لحظه سكوت دل.

غم اميد ديگر رنگي ندارد چه بسا به ياد او با هم پر بگيريم به سوي ابديت زمان و ديگر هيچ.

 

بروجرد

 

دوست بسیار خوبم مراد نصیری

 

 منطقه زیبای کرتیل بروجرد

چرا باید دیگران را ببخشیم؟

چرا باید دیگران را ببخشیم؟

 

بخشش ما را با تدبیر عالم هستی تطبیق می دهد،

تدبیری که از طریق آن یاد می گیریم بپذیریم

که هر اتفاق به این دلیل در زندگی ما

رخ می دهد که باید چیزی از آن یاد بگیریم.

بخشش ذات و گوهر معنویت است،

 چراکه ما را برای آزادی های

 نهاییمان از رنج و عذاب ها آماده می سازد.

 بخشش مستلزم این است که تواناییمان

در خودداری از قضاوت رشد یافته و خود

 را به دست سرنوشت نامعلوم بسپارد.

به هیچ وجه تصادفی نیست که همه مذاهب

و ادیان قلبی که بخشنده باشد را ستایش می کنند.

پیروان دین برهمایی 10 روزی را که در آن زندگی

خود را صرف هریک از 10 ستون دین برهمایی می کنند

 را با بخشش بر مبنای درک صحیح و علم صحیح شروع

می کنند و آن را با طلب بخشش از یکدیگر

به پایان می رسانند.

به همین طریق، روح واقعی Holi،

فستیوال رنگ هندی ها،

در آغوش کشیدن یکدیگر با فراموش کردن

 و بخشیدن اشتباهات آنهاست.

 ذات و گوهر حقیقی زندگی عیسی مسیح و آموزشات او،

تمرین بخشش است.

همه ما به دنیا آمده ایم که بخشیدن را یاد بگیریم.

دکتر ریموند مودی، که 40 سال روی تجربیات

نزدیک به مرگ کار می کرده است،

در کتاب خود

"زندگی پس از زندگی" (Life after Life)

 می نویسد انسانهایی که پس از مرگ زنده شده اند،

ادعا می کنند نوری خیره کننده می بینند،

که معمولاً باور بر این است که این نور خداست،

که آنها را تشوبق می کند به دو چیز اهمیت دهند:

اول علم و بعد عشق.

و بهترین آزمایشی که نشان می دهد

 آیا واقعاً این دو درس را از زندگی

آموخته ایم این است که ببینیم تا چه میزان

می توانیم دیگران را ببخشیم.

 

چرا نمی توانیم ببخشیم؟

 

مدام در فکر انتقام هستیم.

 همیشه در فکرمان نفرت و انتقام است

چون دیگران را به خاطر اتفاقات بدی که

برایمان رخ داده مقصر می دانیم.

این خیال باطل به نظر تسلی بخش است.

با چنین تصوراتی دیگر لازم نیست خودمان

 مسئولیتی بر گردن بگیریم و

راحت می توانیم درمورد دیگران قضاوت کنیم

 بدون اینکه درمورد خودمان قضاوتی شود.

 این تصورات باعث می شود در معرض همدردی،

 دلسوزی و پذیرش دیگران قرار گیریم.

ما نمی بخشیم چون می ترسیم با بخشش ما

 فرد مقابل رفتار ناخواسته و غیرمنطقی

خود را ادامه دهد.

این یک ترس بی پایه و اساس است.

 احتمال های دیگر هم وجود دارد

 که آن فرد تحت تاثیر بخشش ما،

به حماقت کار خود پی ببرد

 و رفتار خود را تغییر دهد.

از طرف دیگر، تنفر شما ممکن است

زشتی رفتارش را در نظرش توجیه کند.

 بنابراین، اگر واقعاً می خواهید که تغییر کند،

باید بخشیدن را تمرین کنید.

ما انتظار داریم دیگران همانطور

که ما می خواهیم رفتار کنند.

این خیلی نامعقول است

اما بدون هیچ مقاومتی اتفاق می افتد،

مشروط براینکه ما آن توقع را رها کنیم

 و اجازه بدهیم مردم طوری رفتار کنند

 که یاد گرفته اند

و اتفاقات طوری اتفاق بیفتند که باید بیفتد.

ما باید از دنیا برای پیشامدهایی که برایمان

اتفاق می افتد قدردان و شکرگذار باشیم.

ما کینه توزی می کنیم.

 قبول نمی کنیم که هر اتفاقی

که برایمان می افتد درنتیجه

همان چیزی است که خودمان دانه اش را کاشته ایم

 یعنی همان برخوردی که در مقابل رفتار دیگران

 یا واکنشی که در برابر محرک های

اطراف نشان می دهیم.

هیچکس مسئول تجربه های ناخوشایند ما نیست.

ترس از اینکه دیگران ما را ضعیف،

 احمق و ترسو قلمداد کنند. ما فکر می کنیم

بخشش بهانه ای برای فرار، سستی

و تنبلی یا بزدلی است و فقط آنها که قدرت جنگیدن ندارند می بخشند. اما بین ترسیدن و

 بخشیدن قاصله خیلی زیاد است.

بله، افرادی هستند که ترس هایشان

را به شکل بخشش نشان می دهند

اما تصمیم شما برای بخشیدن

شما را به یک فرد ترسو و بزدل تبدیل نمی کند.

علاوه بر این، چرا نباید قبول کنیم

که نمی توانیم بجنگیم؟ هیچ فضیلتی در جنگیدن نیست.

 من نمی دانم چرا همه ما عادت داریم از کسانیکه

 می جنگند اسطوره و قهرمان می سازیم.

 زمانی می توانیم بگوییم که عمل خوبی

برای این جهان انجام داده ایم که به جای

جنگیدن آن سعی کنیم آنرا زندگی کنیم.

 


 

 آناتومی بخشش
 


 

 وقتی از کسی متنفر می شوید، به او اجازه می دهید به شما آسیب برساند و کنترل زندگیتان را در دست گیرد.
خطاکاران مثل انسانهای پست و تبه کار داستان ها می مانند.
تنفر ما از رفتار دیگران، ناراحتی و آشفتگی درونی ما را نشان میدهد.
همه انسانها جایی هستند که باید باشند و فقط از آن می توانند درس بگیرند.

 

وقتی می بخشید....

 

بااینکار فقط به خودتان نه به هیچ کس

دیگر نیکی می کنید.

اینکه نتوانید کار بدی که آن فرد

 علیه شما انجام داده را هضم کنید،

دیگر مشکل شماست نه او.

 به شما آسیب می رساند نه او.

شواهد بسیاری نشان می دهد

نبخشیدن دیگران می تواند منجر به سنگ صفرا شود.

اگر این مشکل به همسرتان هم سرایت کند،

این سنگ در کلیه ها ایجاد می شود.

 این احساسات و عصبانیت ممکن است

 مشکلات کمر برایتان ایجاد کنید،

البته برحسب اینکه فقدانی که حس می کنید

 درمورد مسائل مالی باشد یا احساسی.

اگر در قضاوتتان استاندارد غیرمعقول

و بالایی دارید که بخشیدن را برایتان دشوار می کند،

طبیعت خرده گیر و سرزنش کن شما ممکن است

 مشکلات پیچیده ای برای کبد یا سایر اندام های

گوارشیتان ایجاد کند.

بزرگی گفته است، فهمیدن و درک اهمیت بخشش

از لحاط عقلانی یک چیز است

و پیاده کردن آن در جسممان یک چیز دیگر.

 وقتی کینه می گیرید،

نه تنها به فرد مقابل اجازه می دهید

 به شما آسیب برساند، بلکه به او اجازه می دهید

 هربار که فکر رفتار او به مخیله تان خطور کرد،

 کنترل زندگی شما را در دست داشته باشد.

وقتی دیگران را می پذیرید،

دیگر آن صدمه و آسیبی که با قضاوت کردن

آنها به شما وارد می شود را تجربه نخواهید کرد.

10 سال پیش زنی به نام چایتالی

(البته نام واقعی او این نیست)

متوجه می شود که شوهرش با زنی رابطه دارد.

 گرچه آن مرد بعدها متوجه اشتباهش می شود

 و به آن رابطه خاتمه می دهد اما برای چایتالی خیلی سخت بود که او را ببخشد.

رابطه او به همسرش همینطور بد و بدتر می شد

 تاجاییکه یک روز چایتالی از سر ناچاری تصمیم

 می گیرد به همسرش یک شانس دیگر بدهد.

در نیمه های این تمرین گذشت،

او شروع به گریه می کند. با کمک شوهرش و معلم وی،

چایتالی متوجه بیهودگی نگه داشتن نفرت

و کینه همسرش در دل خود می شود.

 الان آنها زندگی بسیار شاد و خوشبختی دارند و از آزادی رهایی از نفرت ها،

کینه ها و عصبانیت ها لذت می برند.

با گذشت سلامتیتان را ارتقاء می دهید.

در بازی جنگ فقط شکست خورده ها هستند.

 یک ضرب المثل چینی می گوید،

کسی که کینه توزی می کند باید دو قبر بکند.

 اگر خلاف آن را انجام دهد عمری طولانی و زندگی سالم

خواهد داشت.

با گذشت شما حقیقت الهی را درک خواهید کرد.

تجربیات بد به این دلیل در زندگی ما

اتفاق می افتند که باید از آنها درس بگیریم.

 اینکه یاد بگیریم هر اتفاقی که

در زندگیمان می افتد را نتیجه عمل خودمان بدنیم

 و کس دیگری را برای آن مقصر نشماریم

یکی از این درس هاست.

 گاهی اوقات از کسانیکه فکر می کردم

حق نشناس و غیرمنصف هستند بدم می آمد.

 اما بعدها،

فهمیدم آنها مثل آدم بدهای داستان بودند

که به قیمت اینکه دیگران از آنها بدشان بیاید،

 به ما کمک می کنند

 درس های خوبی از داستان بگیریم.

با گذشت شما همه کس هستید.

 اگر بخواهیم دیگران را جدا از خودمان بدانیم

درک اشتباهی داشته ایم.

اولین باری که در کودکی درمورد نیایش عیسی

 با خداوند درمورد بخشیدن کسانی که او را به

صلیب کشیدند خواندم،

 تقریباً داشت گریه ام می گرفت.

اما فهمیدم که ما هم می توانیم

مثل او زندگی کنیم.

امروز من می دانم هرکس که تصور کند

آدمها بقیه قسمت های بدن او هستند

قادر نخواهد بود به طریقی جز طریق عیسی عمل کند.

بخشیدن دیگران تنها واکنش معقولی است

که دربرابر کسانیکه با اهانت

و توهین با شما برخورد می کنند،

باید داشته باشید.

درک این آسان است که جدایی فقط یک خیال باطل است.

باید این حقیقت را از ته دل باور داشته باشیم

 تا بتوانیم با آن زندگی کنیم.

با گذشت شما عشق می دهید.

هربار که به رفتار غیرمنطقی دیگران

واکنش می دهیم، اجازه می دهیم تنفرمان

جای ارزش هایمان را بگیرد.

 این باعث می شود رفتاری که دوست نداریم

 را تقویت کنیم و احتمال دریافت رفتاری بهتر

را از طرف آنها در آینده از خودمان می گیریم.

یک روز یک مرد مقدس عقربی را می بیند

 که تلاش می کند از گودالی بیرون آید

تا جان خود را نجات دهد. سریعاً به طرف آن می رود

 و با دست لخت سعی می کند که به آن حیوان کمک کند.

 آن عقرب وقتی مرد می خواهد او را از گودال

بیرون می آورد، دست او را نیش می زند.

 اما مرد با وجود درد عقرب را ول نکرده 

و زمین نمی اندازد.

وقتی از او می پرسند که چرا آن عقرب

را دوباره داخل آب نینداخته

او پاسخ می دهد که آن عقرب باوجود طبیعت متفاوتش،

از او جدا نبوده است.

 کاری که عقرب انجام داده برای او که عقرب است

 طبیعی بوده پس او چطور می تواند برخلاف

طبیعت خود که مردی مقدس است

و باید به همه موجودات عشق داشته باشد، انجام دهد؟

عقرب وجود ما وقتی همیشه نیشش

با نیش جواب داده شود،

چطور میتواند واکنشی متفاوت یاد بگیرد؟

 کسی که فقط تنفر را تجربه کرده باشد

هیچوقت نمی تواند به کسی عشق ببخشد.

ما آن چیزی را به دیگران می دهیم که درون

 ما وجود داشته باشد.

 

یاد بگیریم ببخشیم

 

مطمئن باشید که می توانید ببخشید.

 نباید در مقابل اتفاقاتی که در زندگیمان

می افتد مقاومت کنیم. اطمینان کنید،

تسلیم شوید و اجازه بدهید که برایتان پیش بیاید.

امیالتان را به اهداف تبدیل کنید.

 برای همه آنچه که دارید و همه اتفاقاتی که

 برایتان می افتد شکرگذار و قدردان باشید

چون هر تجربه شما را داناتر و قوی تر خواهد کرد.

دست از مقصر کردن دیگران بردارید.

 وقتی باورتان این باشد که دنیا باید

بر وفق مراد شما بچرخد، همه چیز برایتان

 سخت می شود. "او درست به من خبر نداد"،

"او به من کلک زد"، "دکتره بی دقت بود"

"او به من خیانت کرد" –به نظر می رسد

اینها کاملاً صادقانه باشند.

اما درواقعیت، فقط عدم اعتماد ما

 را در کامل کردن این جهان و دامن زدن

 به این باور باطل که نه اصول بلکه شانس،

 فرصت طلبی و بیقانونی در این جهان

حکمرانی می کند و همه مردم می توانند

مطمئن باشند که تاوقتی به خوبی حیله بازی

و نیرنگ کنند می توانند راهشان را پیش ببرند.

مسئولیت پذیر باشید. عصبانیت را دور بریزید.

 آنها را حس کنید و بعد از خودتان بیرون کنید.

 آنچه که هست را همانطور بپذیرید و آنرا

با طوری که فکر می کنید باید باشد مقایسه نکنید.

شروع به دادن کنید. یادتان باشد هروقت

و هرچیزی که به دیگران بدهیم،

آن را به خودمان داده ایم.

دادن بخشش را آسانتر می کند.

وقتی تصمیم بگیریم بخشش کنیم،

 تمرکز ما به سمت دادن معطوف می شود

تا توقع داشتن. هرچه بیشتر به چیزهایی

 فکر کنید که باید متعلق به شما می بود

 اما به خاطر سوء نیت دیگران

از شما گرفته شده است،

 بیشتر این جور اتفاقات را به سمت

زندگیتان می کشانید.

تظاهر نکنید. ما گاهی اوقات تصور می کنیم

 بخشش کرده ایم بدون اینکه بدانیم خشم

و تنفر هنوز در ناخودآگاه وجود ماست.

درواقع، بخشش واقعی یعنی هیچوقت نیاز به

 بخشیدن را احساس نکنید.

واکنش های خود را بشناسید.

بیشتر اوقات ما روی محرک هایمان تمرکز می کنیم

نه واکنش هایمان.

 اگر به جای محرک ها روی واکنشمان متمرکز باشیم

 به جایی می رسیم که واکنش ها

و عادت هایمان را تحت کنترل خود درمی آوریم

و درنتیجه می توانیم آنها را حل کنیم.

اعمال دیگران را بپذیرید. این چهار فضیلت

 را باید همیشه به ذهن داشته باشید:

یک احترام، دلسوزی

و توجه به آنها که در انجام مسئولیتی

که نسبت به ما داشته اند شکست خورده اند،

 دوم دوستی، بدون تمایل به تملق و سوء استفاده،

سوم همدلی، و نه دلسوزی نسبت به فقیران

و چهارم شادی نه حسادت نسبت

به انسانهای والا از لحاظ معنوی.

دشمنانتان را دوست بدارید.

 تدریجاً این کار را همیشه

و در مقابل همه به کار گیرید.

خود را ببخشید. از دست خودتان عصبانی هستید

چون اعمالتان به شکست ختم شده است—

یعنی نتیجه ای که به دست آورده اید

 برخلاف انتظاراتتان بوده است.

در غیاب این انتظارات دلیلی برای عصبانی شدن

 از خودتان ندارید.

پس خود را بپذیرید و به خودتان اجازه دهید

 اشتباه کند تا بتوانید از آنها درس بگیرید.

زندگی زندانی پرعذاب است تا زمانیکه یاد بگیرید

 ببخشید.

 وقتی انسانهای والایی مثل بودا به عذاب های

 ما اشاره می کنند، فقط می خواهند

به ما یادآور شوند که طبیعت ما سعادت جاودانی است

 پس باید خودمان از این زندانهای خودساخته رها کنیم.

برای آنها که یاد می گیرند

همه را دوست داشته باشند و ببخشند،

 زندگی دوباره روی ریل های خود برمی گردد

 و آنها را به سفری لذت بخش از عشق و خوشبختی

رهسپار می کند.

 

چهار چيز که نمي‌توان آن‌ها را بازگرداند!

چهار چيز که نمي‌توان آن‌ها را بازگرداند!

 

 زن جوانی در سالن فرودگاه منتظر پروازش بود .

 چون هنوز چند ساعت به پروازش باقي مانده بود،

 تصميم گرفت براي گذراندن وقت کتابي خريداري کند.

 او يک بسته بيسکوئيت نيز خريد و

 برروي يک صندلي نشست و در آرامش شروع به

خواندن کتاب کرد...

 

مردي در کنارش نشسته بود و داشت روزنامه مي‌خواند.

 

وقتي که او نخستين بيسکوئيت را به دهان گذاشت،

متوجه شد که مرد هم يک بيسکوئيت برداشت و خورد.

 او خيلي عصباني شد ولي چيزي نگفت.

 

پيش خود فکر کرد:

«بهتر است ناراحت نشوم. شايد اشتباه کرده باشد.»

 

ولي اين ماجرا تکرار شد. هر بار که او يک بيسکوئيت برمي‌داشت ،

آن مرد هم همين کار را مي‌کرد.

اين کار او را حسابي عصباني کرده بود

ولي نمي‌خواست واکنش نشان دهد.

 

وقتي که تنها يک بيسکوئيت باقي مانده بود،

 پيش خود فکر کرد:

«حالا ببينم اين مرد بي‌ادب چکار خواهد کرد؟»

مرد آخرين بيسکوئيت را نصف کرد و نصفش را خورد.

 

اين ديگه خيلي پرروئي مي‌خواست!

 

او حسابي عصباني شده بود.

 

در اين هنگام بلندگوي فرودگاه اعلام کرد

 که زمان سوار شدن به هواپيماست.

آن زن کتابش را بست، چيزهايش را جمع و جور کرد

 و با نگاه تندي که به مرد انداخت

از آنجا دور شد و به سمت دروازه  اعلام شده رفت.

 وقتي داخل هواپيما روي صندلي‌اش نشست،

دستش را داخل ساکش کرد تا عينکش را

داخل ساک قرار دهد

و ناگهان با کمال تعجب ديد که جعبه 

 بيسکوئيتش آنجاست، باز نشده و دست نخورده!

 

خيلي شرمنده شد!! از خودش بدش آمد ...

يادش رفته بود که بيسکوئيتي که خريده بود

را داخل ساکش گذاشته بود.

 

آن مرد بيسکوئيت‌هايش را با او تقسيم کرده بود،

 بدون آن که عصباني و برآشفته شده باشد...

 

در صورتي که خودش آن موقع که فکر مي‌کرد

آن مرد دارد از بيسکوئيت‌هايش مي‌خورد

خيلي عصباني شده بود.

و متاسفانه ديگر زماني براي توضيح رفتارش

و يا معذرت‌خواهي نبود...

 

 

چهار چيز است که نمي‌توان آن‌ها را بازگرداند :

 

1.    سنگ ... پس از رها کردن!

2.    حرف ... پس از گفتن!

3.    موقعيت... پس از پايان يافتن!

4.    و زمان ... پس از گذشتن!

خصوصيت

خصوصيت پسرها:

 

 1. خوشگل تر از خودشون نمي تونن ببينن.

 

 2. هر روزي كه باهاشون آشنا شي

 

 3 روز بعد به طور اتفاقي تولدشونه.

 

 3. دوست ندارن دم ويتريناي مغازه ها وايسن

 

 كه دوست دخترشون از چيزي خوشش بياد مجبور شن

 

 پولاشونو خرج كنن.

 

4.روز تولد دوست دختراشون يا مسافرتن يا ماموريت.

 

 5. هر وقت دير مي كنن به جون مامانشون

 

تو ترافيك بودن.

 

 6. اگه راجع به سربازي يا دانشگاه

 

ازشون بپرسي تب مي كنن.

 

 

خصوصيات دخترها:

 

 1- تا زبونشون باز میشه عوض مامان بابا

 

 میگن شوهر

 

 ۲- حالشون از پسرا به هم میخوره

 

ولی نمی دونم چرا ۱۰۰ تا دوست پسر دارن

 

 ۳- اگه خونشون آتیش بگیره بین بابا

 

و لوازم آرایش حتما لوازم آرایش و

 

انتخاب می کنن

 

 ۴- نون شب ندارن بخورن ولی پول عمل دماغشونو

 

ردیف میکنن

 

 ۵- همه خوشکل و خوش هیکلن

 

(خدایا منو بخاطر این دروغم ببخش)

 

 ۶- از ۷ تا ۳۰ سالگی ۳۲۰ تا دوست پسر داشتن

 

 که هیچ کدوم درکشون نکرده

 

 

 

               ارسالی اشکان

 

 

 

دو داستان کوتاه جالب و خواندنی ...

دو داستان کوتاه جالب و خواندنی ...

 

زن سردش شد. چشم باز كرد. هنوز صبح نشده بود. شوهرش كنارش نخوابيده بود.

 

از رخت‌خواب بيرون رفت.

 

باد پرده‌ها را آهسته و بي‌صدا تكان مي‌داد. پرده را كنار زد. خواست در بالكن را ببندد. بوي

 

سيگار را حس كرد. به بالكن رفت. شوهرش را ديد. در بالكن روي زمين نشسته بود و

 

سيگاري به لب داشت. سوز سرما زن را در خود فرو برد و او مچاله‌تر شد. شوهر اما به حال

 

خود نبود. در اين بيست سالي كه با او زندگي مي‌كرد، مردش را چنين آشفته و غمگين

 

نديده بود. كنارش نشست.

 

- چيزي شده؟

 

جوابي نشنيد.

 

-با توام. سرد است بيا بريم تو. چرا پكري؟

 

 باز پرسيد. اين بار مرد به او نگاهي كرد و بعد از مكثي گفت.

 

- مي‌داني فردا چه روزي است؟

 

-نه. يك روز مثل بقيه‌ي روزها.

 

-بيست سال پيش يادت هست.

 

مرد گفت.

 

زن ادامه داد.

 

- تازه با هم آشنا شده بوديم.

 

-مرد گفت: بله.

 

سيگارش را روي زمين خاموش كرد و ادامه داد.

 

-اما بيست سال پيش، پدرت به ماجراي من و تو پي برد. مرا خواست.

 

- آره، يادم هست، دو ساعتي با هم حرف زديد و تو تصميم گرفتي با من ازدواج كني.

 

- مي‌داني چه گفت؟

 

-نه. آنقدر از پيشنهاد ازدواجت شوكه شدم كه به هيچ چيز ديگري فكر نمي‌كردم.

 

 مرد سيگار ديگري روشن كرد و گفت.

 

-به من گفت يا دخترم را بگير يا كاري مي‌كنم كه بيست سال آب‌خنك بخوري؟

 

- و تو هم ترسيدي و با من ازدواج كردي؟

 

زن با خنده گفت.

 

-اما پدرت قاضي شهر بود. حتما اين كار را مي‌كرد.

 

 زن بلند شد.

 

 گفت من سردم است مي‌روم تو.

 

به مرد نگاهي كرد و پرسيد

 

-حالا پشيماني؟

 

 مرد گفت. نه.

 

 زن ادامه نداد و داخل اتاق شد.

 

 مرد زيرلب ادامه داد. فردا بيست سال تمام مي‌شد و من آزاد مي‌شدم. آزادِ آزاد

 


 

 

يه روز يه كشيش به يه راهبه پيشنهاد مي كنه كه با ماشين برسوندش به مقصدش…

 

راهبه سوار ميشه و راه ميفتن…

 

چند دقيقه بعد راهبه پاهاش رو روي هم ميندازه

 

و كشيش زير چشمي يه نگاهي به پاي راهبه ميندازه

 

... راهبه ميگه: پدر روحاني، روايت مقدس ۱۲۹ رو به خاطر بيار…

 

كشيش قرمز ميشه و به جاده خيره ميشه…

 

چند دقيقه بعد بازم شيطون وارد عمل ميشه

 

و كشيش موقع عوض كردن دنده، بازوش رو با پاي راهبه تماس ميده…

 

راهبه باز ميگه: پدر روحاني! روايت مقدس ۱۲۹ رو به خاطر بيار!…

 

كشيش زير لب يه فحش ميده و بيخيال ميشه و راهبه رو به مقصدش مي رسونه…

 

بعد از اينكه كشيش به كليسا بر مي گرده

 

سريع ميدوه و از توي كتاب روايت مقدس ۱۲۹ رو پيدا مي كنه و مي بينه كه نوشته:

 

به پيش برو و عمل خود را پيگيري كن… كار خود را ادامه بده

 

و بدان كه به جلال و شادماني كه مي خواهي مي رسي!

 

نتيجهء اخلاقي: اگه توي شغلت از اطلاعات شغلي خودت كاملاً آگاه نباشي،

 

فرصتهاي بزرگي رو از دست ميدي.

 

سپاس خدای را

                           

 

 

                        

 

 

 

شبی دوش مست وبی خبر بگذشتم از ویرانه ای

ناگهان امد به گوشم ناله مستانه ای

 

سرخوش می پی رفتم تا کنار پنجره

صحنه ای دیدم که قلبم سوخت چون پروانه ای

 

کودکی از سوز سرما می زند دندان بهم

پدری کور و فلج افتاده اندر خانه ای

 

مادری مات وپریشان مانده چون دیوانه ای

 دخترک مشغول عیش و نوش با بیگانه ای

 

پس از چندی که فارغ شد زعیش و نوش آن نابکار

قصد رفتن کرد با حالت جانانه ای

 

دست کرد اندر به جیبش ، وز آن همه پول کلان

داد بر دخترک سکه چندانه ای

 

لعنتی بر خود فرستادم که هر شب

 میروم مست و شتابان سوی هر میخانه ای

 

تا در این وحشت سرا می فروشد دخترک

عصمتش از روی فقر بهر نان در خانه ای

 

 

گنجشگ

 

 

 

                                                                                                                                           

 

 

 

 

                  یاهو

 

روزها گذشت و گنجشگ با خدا هيچ نگفت .

 

فرشتگان سراغش را از خدا مي گرفتند

 

و خدا هر بار به فرشتگان

 

اين گونه مي گفت:

 

مي آيد ؛ من تنها گوشي هستم

 

که غصه هايش را مي شنود

 

ويگانه قلبي هستم

     

 که دردهايش را در خود

 

 نگاه ميدارد

 

سرانجام گنجشک روي شاخه اي

 

از درخت دنيا نشست. 

 

فرشتگان چشم به لب هايش دوختند،

 

 گنجشک هيچ نگفت و

 

       خدا لب به سخن گشود :

 

با من بگو از آن چه سنگيني سينه توست

 

گنجشک گفت : لانه کوچکي داشتم،

 

آرامگاه خستگي هايم بود

 

و سرپناه بي کسي ام.

 

 تو همان را هم از من گرفتي.

 

اين طوفان بي موقع چه بود؟

 

        چه مي خواستي؟

 

لانه محقرم کجاي دنيا را گرفته بود؟

 

و سنگيني بغضي راه کلامش بست.

 

سکوتي در عرش طنين انداخت

 

فرشتگان همه سر به زير انداختند.

 

خدا گفت:ماري در راه لانه ات بود.

 

باد را گفتم تا لانه ات را واژگون کند.

 

آن گاه تو از کمين مار پر گشودي

 

گنجشگ خيره در خدائيِ خدا مانده بود.

 

خدا گفت:

 

و چه بسيار بلاها که به واسطه محبتم

 

             از تو دور کردم

 

و تو ندانسته به دشمني ام برخاستي!

 

اشک در ديدگان گنجشک نشسته بود.

 

ناگاه چيزي درونش فرو ريخت ...

 

هاي هاي گريه هايش

 

ملکوت خدا را پر کرد

 

خداحافظ همين حالا،

 

همين حالا که من تنهام

                 

               خداحافظ

 

به شرطي که بفهمي تر شده چشمانم

 

خداحافظ ـ کمي غمگين - 

 

به ياد اون همه ترديد

 

به ياد آسموني که منو

 

از چشم تو ميديد

 

اگه گفتم خداحافظ

 

       نه اينکه رفتن ساده اس

 

نه اينکه ميشه باور کرد

 

         دوباره آخر جاده اس

 

خداحافظ واسه اينکه

 

نبندي دل به رؤيا ها

 

بدوني بي تو و با تو،

 

همينه رسم اين دنيا

 

خداحافظ

 

     خداحافظ

 

            همين حالا

 

                خداحافظ

 

 

 

                 درویش

تصاویر حیوانات

 

تصاویر زیبا و هیجان انگیز از حیوانات

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

درویش تنها

روزي از روزها

 

 

 

                        

 

 

روزي از روزها پدري از يک خانواده

 

ثروتمند، پسرش را به مناطق

 

روستايي برد تا او دريابد

 

مردم تنگدست چگونه زندگي ميکنند.

 

آنان دو روز و دو شب را در مزرعه ي

 

خانوادهاي بسيار فقير سر کردند

 

و سپس به سوي شهر بازگشتند.

 

در نيمه هاي راه پدر

 

از فرزند پرسيد:

 

خب پسرم، به من بگو سفر چگونه گذشت؟

 

خيلي خوب بود پدر.

 

پسرم آيا ديدي مردم فقير چگونه زندگي

 

ميکنند؟

 

بله پدر، ديدم...

 

بگو ببينم از اين سفر چه آموختي؟

 

من ديدم که ما در خانه ي خود

 

يک سگ داريم و آنان چهار سگ داشتند.

 

ما استخري داريم که تا نيمه هاي

 

باغمان طول دارد

 

و آنان برکه هاي دارند

 

که پاياني ندارد،

 

ما فانوس هاي باغمان را

 

از خارج وارد کرده ايم،

 

اما فانوس هاي آنان ستارگان آسمانند؛

 

ايوان ما تا حياط جلوي خانه مان

 

ادامه دارد،

 

اما ايوان آنان تا افق گسترده است.

 

ما قطعه زمين کوچکي داريم

 

که در آن زندگي ميکنيم،

 

اما آن ها کشتزارهايي دارند

 

 که انتهاي آنان ديده نميشود؛

 

ما پيشخدمت هايي داريم که به ما خدمت

 

مي کنند،

 

اماآن ها خودبه ديگران خدمت مي کنند؛

 

ما غذاي مصرفي مان را خريداري ميکنيم،

 

اما آنها غذايشان را خود توليد ميکنند؛

 

ما در اطراف ملک خود ديوارهايي داريم

 

تاما را محافظت کنند،

 

اما آنان دوستاني دارند

 

تا آنها را محافظت کنند.

 

آن پسر همچنان سخن ميگفت و

 

 پدر سکوت کرده بود و

 سخني براي گفتن نداشت.

 پسر سپس افزود:

متشکرم پدر که نشان دادي

ما چقدر فقير هستيم

 

        درویش

تو رفتی

 

                             

                            

 

 

 

 

توو رفتی و نفهمیدی نگاه اخرینم را

 

نفسهایت جوابی شد سلام واپسینم را

 

 

شتابان رفتی از پیشم بدون یک خداحافظ

 

دوباره بی خبر بردی دل و آیین و دینم را

 

 

دلم می خواهد ، آری سبز باشم مثل دستانت

 

ولی بی تو نمی گیرد بهاری سرزمینم را

 

 

دراین وادی که چشمانم حضورت را طلب می کرد

 

چرا دلگیر کردی چشم پاک نازنینم را

 

 

مرا تنها رها کردی خدا پشت و پناهت باد

 

که سرسختانه بشکستی دل با خون عجینم را

 

 

 

                         

 

                       

 

                             درویش

یاحق

 

           

 

می گذرم به مانند

 

درویشی از کوچه خیال تو

 

میگذرم با کوله باری

 

و تبر زینی آغشته به

 

           عطر دیار دوست

 

چون درویشی از

 

تمامی خیال شما میگذرم

 

سر برآرید تا بشنوید

 

 یا حق یا حقم را.

 

ببینید مرا ژولیده نیستم ،

 

پاکم چون زلال جویبار دمماوند ،

 

استوارم بسان الوند

 

و سرسبزم چون دامنه های

 

البرز و سبلان.

 

درویشی ام از دیار ایرانیان

 

مانده در سکوت تمدن پیشرفته غرب

 

درویشی ام از بلندای

 

سرزمین خیال مانده

 

در واپسین لحظه های تمدن

 

             درمانده ام .

 

باز یابید راه گمشده ام

 

 را  با نفسهای دمیده

 

              در خیال خود

میشنوم صدای زمزمه قلبی

که آغشته به عشق است.

                  درویش تنها

ارسال اشکان

همه شب با دلم كسي مي گفت

 

سخت آشفته اي ز ديدارش

 

صبحدم با ستارگان سپيد

 

مي رود مي رود نگهدارش

 

من به بوي تو رفته از دنيا

 

 

بي خبر از فريب فردا ها

 

روي مژگان نازكم مي ريخت

 

چشمهاي تو چون غبار طلا

 

تنم از حس دستهاي تو داغ

 

گيسويم در تنفس تورها

 

مي شكفتم ز عشق و مي گفتم

 

هر كه دلداده شد به دلدارش

 

ننشيند به قصد آزارش

 

برود چشم من به دنبالش

 

برود عشق من نگهدارش

 

آه اكنون تو رفته اي و غروب

 

سايه ميگسترد

 

به سينه راه

 

نرم نرمك خداي تيره ي غم

 

مي نهد پا به معبد نگهم

 

مي نويسد به روي هر ديوار

 

آيه هايي همه سياه سياه

 

فروغ فرخزاد

 

                

             ارسال از

                

      اشکان

جوک

جوک جدید

به حيف نون مي گن: بابات به رحمت ايزدي پيوست.

مي گه: رحمت ايزدي کيه؟

 

ميگن: نه... منظورمون اينه که به ديار

 

باقي شتافت.

 

مي گه: ديار باقي ديگه کجاست؟

 

ميگن: يعني دار فاني را وداع گفت.

 

مي گه: دار فاني ديگه چه جور داريه؟

 

مي گن: يعني رخت از اين دنيا بر بست.

 

مي گه: منظورتون رو نمي فهمم.

 

مي گن: الاغ! باباي خرت مُرد!

 

مي گه: خر من که بابا نداشت!

 

 

 

----------------------------------------------------

 

 

 

حيف نون مي ره جبهه، بي سيم مي زنه

 

که چند تا اسير گرفتم،

 

بيايد کمک کنيد ببريم.

 

مي پرسن چرا خودت نمياري؟

 

 مي گه: آخه اينا نمي ذارن من بيام!

 

 

 

 --------------------------------------------------

 

 

 

بچه حيف نون از باباش مي پرسه:

 

 بابا! ماه نزديک تره يا اصفهان؟

 

حيف نون مي زنه پس گردنش و مي گه:

 

آخه احمق! تو از اينجا اصفهان رو مي بيني؟

 

 

 

----------------------------------------------------

 

اولين دوره المپيک در شهر حيف نون اينا(!) برگذار شد:

 

1- شنا با مانع

 

2- کشتي پروانه

3

- پرش روي نيزه

 

4- شيرجه روي چمن

 

5- اسب سواري با الاغ

 

 

-----------------------------------------------------

 

 

از حيف نون مي‌پرسن: تولدت چه روزيه؟

 

جواب ميده: 5 آذر.

 

مي‌پرسن: چه سالي؟ ميگه: هر سال

 

یه پنجره

 

 یه پنجره یه اتاقک

      یه دنیای کوچیک وتنگ

 من بودم ومهتاب بود

     وسیم گیتار با یه آهنگ

 دنیا تاریک دلا صد رنگ

   چی مونده جز یه اتاقک

 عشقا همه سرد وبی رنگ قلبا

                 همه سنگ وآهک

 من یه روزی داغون میشم

          زیر آوار بی کسی

 آه ای خدا جرمم چیه که ندارم

                     هم نفسی

 این اتاقک جای منه تابپوسم

               جون بکنم
 این قصه تنهایی رو با خود

 

 به گورم می برم

                    

         ارسالی از

        سها

نوشته ای برای ...

 

               نوشته ای برای...  

ماکه اینچنین از چشم خلق افتاده ایم

 

روزگاری سر در آغوش نگاری داشتیم

 

 

 

قسم بر آن سرزمینی که

 

حقیقتش عشق است 

 

و عاشقش همیشه حسرت به دل

 

قسم بر آن سرزمینی

 

که رویایش همیشه بودن

 

و سرنوشتش همیشه در انتظار

 

که ....

 

 

برای کسی نوشتم که

 

مانند ... عاشق است

 

و عشقش در سرزمین بی سراب زندگی

 

در هاله ای از رویاهای مه آلودش

 

به بی سرانجامی  می اندیشد.

 

بیاد آن برگ گلی می نویسم

 

 که شاید می خندد

 

بر این نوشته بی معنای

 

درویشی تنها  و خسته،

 

آری بازهم سر نوشت گلستانی

 

از عاطفه را با خزانی

 

از زردی برگ های پائیز

 

عوض کرده است.

 

باشدکه دیگر

 

    در این سرای بی مفهوم زندگی

 

هیچ دلسوخته ای نباشد.

 

باشد که برگردد

 

آنکه رفته است.

                    

 

    

ارسالی اشکان

                        

شب، تار
          

شب، بيدار

شب، سرشار است.

زيباتر شبي براي مردن.

آسمان را بگو

از الماس ستارگانش خنجري به من دهد.

***

شب، سراسر شب، يك سر

ازحماسه درياي بهانه جو

بيخواب مانده است.

درياي خالي

درياي بي نوا ...

***

جنگل سالخورده به سنگيني نفسي كشيد

و جنبشي كرد

و مرغي كه از كرانه ماسه

 پوشيده پر كشيده بود

غريو كشان به تالاب تيره گون در نشست.

تالاب تاريك

سبك از خواب بر آمد

و با لالاي بي سكون درياي بيهوده

باز

به خوابي بي رؤيا فرو شد...

***

جنگل با ناله و حماسه بيگانه است

و زخم تر را

با لعاب سبز خزه

فرو مي پوشد.

حماسه دريا

از وحشت سكون و سكوت است.

***

شب تار است

شب بيمار ست

از غريو درياي وحشت زده بيدار است

شب از سايه ها و غريو دريا سر شار است،

زيبا تر شبي براي دوست داشتن.

با چشمان تو

مرا

به الماس ستاره هاي نيازي نيست،

با آسمان

بگو

شعر :شاملو

 

فرستاده شده

    توسط اشکان

نوشته

 

 

این قسمت قراه به وسیله بازدید کنندگان پر بشه

        

 

       که به همت همگی هنوز خالیه

 

 

       البته تازه راه افتاده

هذیان نوشته

به وبلاگ درویش تنها خوش آمدید

               

             ---

                

بودیم

  

      و کسی پاس نمی داشت

 

باشد که نباشیم

      

       وبگویند که بودیم

                

              

                    

       

 

                                                                                                                    

            

در میان هیاهوی طبیعت بسان

 

پرنده ای شکسته بالم که در همهمه

 

     این همه زمزمه گم گشته ام .

 

سفری باید دوباره

 

          به اعماق وجودم و

 

دگر بار به سرمنزل بودن ،

 

 که درآن اعماق وجود خود را

 

به زیبایی حرکت قویی بر پهنه آبی دریا

 

 صیقل داده و

     

         سرنوشت را جور دیگر بنویسم،

 

شاید زمزمه ای بیاید

 

   از آنکه روزگاریست در

 

         انتظار آمدنش هستیم.

 

شاید هاله ای از وجود مقدس دوست

 

بر پهنه بی وسعت چشمانمان روشنایی بخشد

 

و ببینیم این خواب سنگین شبانگاهی را .

 

آری ما همان گمشده ایم

 

      که دیگر فراموشمان کرده اند ؛

 

 یا باید خود بجوییم راه رفته خویش را

 

یا باید در اعماق جنگلی وجود خویش بسان

 

آهویی بر دندان ببری وحشی

 

        و یا کبوتری سبکبال

 

در چنگال عقابی سر سپید به سراپرده اسرار حق

 

وارد شویم.

 

           دست نوشته درویش تنها

 

 

 

 

نقاشی روی پر

 

نقاشی روی پر

 

 

بقیه در ادامه مطلب...

ادامه نوشته

نوشته درویش تنها

     به وبلاگ درویش تنها خوش آمدید

بسم الله الرحمن الرحیم

 

        بسم الله الرحمن الرحیم

 

باز باران با ترانه

   

    می خورد بر بام خانه....

 

 

 

 

          

           

                کوچک بودم .

 

 

بازگشته ام به دوران گذشته کودکی ام

 

 آنجا که صفایی بود و مهربانی و

 

 در آن بود هر آنکس که

           مرا دوست میداشت ،

         

 به سرچشمه حیات

 

رسیده بودم همه بر گونه هایم

 

 بوسه می زدند

 

و می گفتند دوستت داریم اما....

 

  حالا بسان درویشی ام تنهای تنها،

 

ایستاده بر بلندای

 

      بلندترین سرزمین خدادر

 

آنجا که نه نسیمی میوزد و نه صفا و

 

صمیمیتی می باشد  .

 

در آن سرزمینم که شاید روزگاری بر

 

ایام گذشته غبطه می خورد

 

           و شاید به تمدن

 

پیشرفته اش می خندد

 

در آن سرزمینم که شاید

 

روزگاری تمدنی بود

 

و نسیمی خنک از بن

 

هر جویبارش به سردی نوازشی می کرد

 

 گونه های برافروخته ام را .

 

آری من همان درویش تنهای

 

سکوت نداشته  جویبارم که

 

زمزمه ام بسان هر جنبنده ای

 

 در سرزمین فلاکت به سقوط می اندیشد

 

 

 و باشد که پذیرای سکوت سوخته ام

 

باشد .

اصول كار كارت گرافيك

 

اصول كار كارت گرافيك

 

                          بقیه در ادامه مطلب....

ادامه نوشته

چرا مايكروسافت، ويستا را جايگزين ايكس پي مي‌كند؟

 

چرا مايكروسافت، ويستا را جايگزين ايكس پي مي‌كند؟

 

 

                                         بقیه در ادامه مطلب...

 

ادامه نوشته

کشف اسرار گوگل - 25 راز در معروف ترين موتور جستجوي دنيا

 

کشف اسرار گوگل - 25 راز در معروف ترين موتور جستجوي دنيا

 

                                           بقیه در ادامه مطلب...

ادامه نوشته

صفحه‌هايي از گوگل که هرگز نديده‌ايد!

 

صفحه‌هايي از گوگل که هرگز نديده‌ايد!

 

                                         بقیه در ادامه مطلب...

ادامه نوشته

جوک جدید

جوک جدید

بقیه در ادامه مطلب....

ادامه نوشته

اس ام اس

اس ام اس

 

ادامه نوشته

جوک

جوک

 

ادامه نوشته

به همه دوستان

و به روزگارآنان که دایم در حرکت به سوی کمال هستن

                                         

 

ادامه نوشته