نوشته درویش تنها
به وبلاگ درویش تنها خوش آمدید
بسم الله الرحمن الرحیم
باز باران با ترانه
می خورد بر بام خانه....

کوچک بودم .
بازگشته ام به دوران گذشته کودکی ام
آنجا که صفایی بود و مهربانی و
در آن بود هر آنکس که
مرا دوست میداشت ،
به سرچشمه حیات
رسیده بودم همه بر گونه هایم
بوسه می زدند
و می گفتند دوستت داریم اما....
حالا بسان درویشی ام تنهای تنها،
ایستاده بر بلندای
بلندترین سرزمین خدادر
آنجا که نه نسیمی میوزد و نه صفا و
صمیمیتی می باشد .
در آن سرزمینم که شاید روزگاری بر
ایام گذشته غبطه می خورد
و شاید به تمدن
پیشرفته اش می خندد
در آن سرزمینم که شاید
روزگاری تمدنی بود
و نسیمی خنک از بن
هر جویبارش به سردی نوازشی می کرد
گونه های برافروخته ام را .
آری من همان درویش تنهای
سکوت نداشته جویبارم که
زمزمه ام بسان هر جنبنده ای
در سرزمین فلاکت به سقوط می اندیشد
و باشد که پذیرای سکوت سوخته ام
باشد .
به نام خدایی که صابر است