شب، تار
          

شب، بيدار

شب، سرشار است.

زيباتر شبي براي مردن.

آسمان را بگو

از الماس ستارگانش خنجري به من دهد.

***

شب، سراسر شب، يك سر

ازحماسه درياي بهانه جو

بيخواب مانده است.

درياي خالي

درياي بي نوا ...

***

جنگل سالخورده به سنگيني نفسي كشيد

و جنبشي كرد

و مرغي كه از كرانه ماسه

 پوشيده پر كشيده بود

غريو كشان به تالاب تيره گون در نشست.

تالاب تاريك

سبك از خواب بر آمد

و با لالاي بي سكون درياي بيهوده

باز

به خوابي بي رؤيا فرو شد...

***

جنگل با ناله و حماسه بيگانه است

و زخم تر را

با لعاب سبز خزه

فرو مي پوشد.

حماسه دريا

از وحشت سكون و سكوت است.

***

شب تار است

شب بيمار ست

از غريو درياي وحشت زده بيدار است

شب از سايه ها و غريو دريا سر شار است،

زيبا تر شبي براي دوست داشتن.

با چشمان تو

مرا

به الماس ستاره هاي نيازي نيست،

با آسمان

بگو

شعر :شاملو

 

فرستاده شده

    توسط اشکان