نوشته ای برای ...
نوشته ای برای...
ماکه اینچنین از چشم خلق افتاده ایم
روزگاری سر در آغوش نگاری داشتیم

قسم بر آن سرزمینی که
حقیقتش عشق است
و عاشقش همیشه حسرت به دل
قسم بر آن سرزمینی
که رویایش همیشه بودن
و سرنوشتش همیشه در انتظار
که ....
برای کسی نوشتم که
مانند ... عاشق است
و عشقش در سرزمین بی سراب زندگی
در هاله ای از رویاهای مه آلودش
به بی سرانجامی می اندیشد.
بیاد آن برگ گلی می نویسم
که شاید می خندد
بر این نوشته بی معنای
درویشی تنها و خسته،
آری بازهم سر نوشت گلستانی
از عاطفه را با خزانی
از زردی برگ های پائیز
عوض کرده است.
باشدکه دیگر
در این سرای بی مفهوم زندگی
هیچ دلسوخته ای نباشد.
باشد که برگردد
آنکه رفته است.

+ نوشته شده در شنبه پانزدهم تیر ۱۳۸۷ ساعت 15:0 توسط درویش تنها
|
به نام خدایی که صابر است