روزي از روزها
روزي از روزها پدري از يک خانواده
ثروتمند، پسرش را به مناطق
روستايي برد تا او دريابد
مردم تنگدست چگونه زندگي ميکنند.
آنان دو روز و دو شب را در مزرعه ي
خانوادهاي بسيار فقير سر کردند
و سپس به سوي شهر بازگشتند.
در نيمه هاي راه پدر
از فرزند پرسيد:
خب پسرم، به من بگو سفر چگونه گذشت؟
خيلي خوب بود پدر.
پسرم آيا ديدي مردم فقير چگونه زندگي
ميکنند؟
بله پدر، ديدم...
بگو ببينم از اين سفر چه آموختي؟
من ديدم که ما در خانه ي خود
يک سگ داريم و آنان چهار سگ داشتند.
ما استخري داريم که تا نيمه هاي
باغمان طول دارد
و آنان برکه هاي دارند
که پاياني ندارد،
ما فانوس هاي باغمان را
از خارج وارد کرده ايم،
اما فانوس هاي آنان ستارگان آسمانند؛
ايوان ما تا حياط جلوي خانه مان
ادامه دارد،
اما ايوان آنان تا افق گسترده است.
ما قطعه زمين کوچکي داريم
که در آن زندگي ميکنيم،
اما آن ها کشتزارهايي دارند
که انتهاي آنان ديده نميشود؛
ما پيشخدمت هايي داريم که به ما خدمت
مي کنند،
اماآن ها خودبه ديگران خدمت مي کنند؛
ما غذاي مصرفي مان را خريداري ميکنيم،
اما آنها غذايشان را خود توليد ميکنند؛
ما در اطراف ملک خود ديوارهايي داريم
تاما را محافظت کنند،
اما آنان دوستاني دارند
تا آنها را محافظت کنند.
آن پسر همچنان سخن ميگفت و
پدر سکوت کرده بود و
سخني براي گفتن نداشت.
پسر سپس افزود:
متشکرم پدر که نشان دادي
ما چقدر فقير هستيم
درویش
به نام خدایی که صابر است