سپاس خدای را

شبی دوش مست وبی خبر بگذشتم از ویرانه ای
ناگهان امد به گوشم ناله مستانه ای
سرخوش می پی رفتم تا کنار پنجره
صحنه ای دیدم که قلبم سوخت چون پروانه ای
کودکی از سوز سرما می زند دندان بهم
پدری کور و فلج افتاده اندر خانه ای
مادری مات وپریشان مانده چون دیوانه ای
دخترک مشغول عیش و نوش با بیگانه ای
پس از چندی که فارغ شد زعیش و نوش آن نابکار
قصد رفتن کرد با حالت جانانه ای
دست کرد اندر به جیبش ، وز آن همه پول کلان
داد بر دخترک سکه چندانه ای
لعنتی بر خود فرستادم که هر شب
میروم مست و شتابان سوی هر میخانه ای
تا در این وحشت سرا می فروشد دخترک
عصمتش از روی فقر بهر نان در خانه ای
+ نوشته شده در یکشنبه سی ام تیر ۱۳۸۷ ساعت 15:29 توسط درویش تنها
|
به نام خدایی که صابر است