عرض پوزش
با سلام
سكوتم به دراز كشيده شد و سخنانم به آرام گاه افق خيره ماند منتظر ديدار معبود بودم كه خالق را به تفكر راه ندادم اميد است كه ببخشيد اين خسته و از دنيا بريده را كه در پستوي نهان هستي در تلاش است كه خود را به انسان بودن بيشتر نزديك نمايد.
به ياد غروب هر روز به سوي آسمان نگاه مي كنم تا شايد غم عشق ديروز من به فراموشي رود اما دريغ از يك لحظه سكوت دل.
غم اميد ديگر رنگي ندارد چه بسا به ياد او با هم پر بگيريم به سوي ابديت زمان و ديگر هيچ.
+ نوشته شده در دوشنبه سوم آبان 1389ساعت 15:6  توسط درویش تنها
|
